حرف دل
پاییز هم تمام شد وهمینطور شب یلدا.امروز سومین روز از فصل زمستان است .هنوز می خواستم عکسهای پاییزی بچه ها را بگذارم واز شب یلدا بگویم اما به چشم بر هم زدنی گذشتند .آغاز زمستان با حس ناشناخته ای شروع می شود یک حالت ترس و شاید افسردگی .چهارم دیماه تولدم است ویکسال دیگر گذشت و من به گذشته فکر می کنم و به آنچه که بر من گذشت به کارهای نیمه تمامی که تمام نشدند و پشیمانی از انجام بعضی کارها.
این روزها برایم خیلی سخت گذشتند مثل یک دوی ماراتن ومن هم مثل دونده ی خسته ای که باز هم می دود تا از زندگی جا نماند و به خط پایان برسد.
دلم می خواهد دوباره آرامش بر زندگیمان حاکم شود.خدا را شکر می کنم که ماه صفر در حال تمام شدن است چون این ماه را اصلا دوست ندارم و فکر می کنم تمام غصه ها در آن کشدار می شوند .در انتظار ربیع الاول هستم.ربیع...بهار...شکوفه...نور امیدی در قلبم می تابد ،کاش دل ما هم پر از شکوفه شود کاش بعد از این همه غصه دوباره رنگ شادی را ببینیم ،کاش قدر شادیهایمان را بدانیم...
از ذهنم می گذرد...
هیچ زمستانی ماندنی نیست...
حتی اگر همه شبهایش "شب یلدا"باشد


حرف دل
